وقت باران
نمیخواهند زخم ما دوا گردد ،
وگرنه مرهم این درد بسیار است ،
مگر در سال قحطی ،
خاک هم کمیاب و نایاب است ،
مگر دریا ،
برای دست در آغوش ساحل داشتن ،
محتاج باران است .
مگر جز جرعه ای از آن شراب ناب ،
در رویای مستان است !
ولی انگار بعد از مردن پروانه ها ،
اشکی کنار گونه مهتاب غلتان است ،
کبوترها همه در اوج پروازند ،
تمام شاخه های شمعدانی ،
رو به آوازند ،
ولی بعضی از اینجا دور ،
برای بزم گاوان و خران ،
در قله های کوه شهوت ،
بستر صد رنگ میسازند .
حبیبی یا طبیبی ،
مونسی یا عندلیبی ،
لعبتی عشوه گری ،
یا پیر دیری ،
هرچه هستی ، هرکه هستی ،
گوشه چشمی نما ،
بیمار در دنیای هذیان است .
گلوی آسمان از ابر بغض آلود پر گشته ،
ولی انگار شرمی دارد از رخسار باران ،
زمین در انتظار قطره ای ،
تا فاش گوید راز جانان ،
و من در انتظار آن صدای بی صدا ،
آواز باران .
آسمان میغرد اما ،
ناز باران را نمیسازد نیاز ما ،
همه در انتظار آسمان ،
همه چشمان وامانده بر این سقف بلند ،
سینه ها در مشت ،
مشتها جمله گره کرده ،
همه آماده رفتن ،
ولی افسوس ،
ولی افسوس و صد افسوس ،
کمان و ترکش شهپر نداریم ،
ولی افسوس ،
ما آرش نداریم ،
هزارابر سیه در آسمان داریم ،
هزاران سینه پر درد در اوج فغان داریم ،
نمیدانم چرا پس هیچ ابری ،
قصد باریدن ندارد ،
نمیدانم چرا این سینه پر درد هم ،
یارای نالیدن ندارد .
زبانم سخت و سنگین است ،
دلم پر یاد وغمگین است ،
سبو بشکسته و دستان ساقی سخت رنگین است ،
این برای حرمت میخانه ننگین است .
گلوی آسمان گیر است ،
وگرنه ،
وقت باران است.
بهزاد _ 29/10/85
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی