قِلقلی
بیاد قلقلی ، آن روزها که قِل میخورد
میان خانه دل ، خون دل میخورد
به شربت و شیر و شکر نشد راضی
ز چاه طریقت هی آب و گِل میخورد
هزار پند و نصیحت به گوش او کردم
ولی نبود گوش بدهکار و قِل میخورد
به فکرِ زاهد میخانه بود و مفتی عشق
به عشق روز رسیدن مدام قِل میخورد
چه مست و سرکش و پایکوبان بود
دمی که از صراحی غیب ، جام می میخورد
بیاد قلقلی ،
آن روزها دلی خوش داشت
دلش هوای محبت به عشق آدم داشت
بیاد آن سپید جامه زیبا
بیاد آن روزها که عشق مرهم داشت
نشست و جامه درید و سیاه قامت شد
که روبروی سیاهی ، سیاه باید بود
که ذره ذره این خاک عشق آرش بود
کیان کورش و آوردگاه رستم بود
نه منزل هر خاک بر سر بود .
بهزاد _ 12/7/85
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی