کولی بی خیال
کولی بی خیال
سرمست و بی قرار
سودای عشق داشت
آمد به این دیار
آمد به شهر شب
دردش دوا کند
محراب عشق را
اینجا بنا کند
در پشت پنجره
سر بُرد سوی ماه
در امتداد نور
چیزی بنام آه .........
مهتاب را که دید
انگار ساده شد
در انتهای نور
دوباره زاده شد
با ذوق یک خیال
قلبش دخیل بست
طناز و عشوه گر
عاشق شد و نشست
مغموم و منتظر
بفروخت دین و دل
لیلای عشق شد
دل کند از آب و گِل
با روسری باد
تن پوشی از بلور
سجاده اش زمین
مُهرش خیال نور
در عین سادگی
دستی دراز کرد
بی نیت و وضو
قصد نماز کرد
رو کرد سوی نور
قلبش دمی تپید
پرسید : ای سپید
کِی خواهد او رسید
شب بود و این زمین
شد رازدار نور
کولی دمی نشست
در محضر عبور
نزدیک صبح گشت
کولی به غم نشست
او هم نیامد و
شب عهد خود شکست
با گیسوان مست
زلفش به باد بست
چشمش خمار بود
قلبش ولی شکست
کولی دوباره رفت
تا شهر دیگری
تا شام دیگری
مهتاب دیگری
بهزاد _ 1/6/85
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی