عشقبازی
نیمه شب آمد و من باز
کنار همه پنجره ها
نور زیبای ترا خواهم دید
و ترا خواهم خواند
و ترا خواهم گفت
و ترا خواهم رفت
و ترا میخواهم
که نوازشگر چشمان سیاهم باشی
آخر این ظلمت شب
بجز آن داغ که تو بر دل او بنهادی
لایق لحظه تنهائی شبهایم نیست
و همین است که من
هر شب بی مهتاب
زودتر میخوابم
و کنون ای مهتاب
باز هم آمدم امشب
در ته کوچه بیحوصلگی
تکیه بر نرده ی این پنجره دادم
که تو را سیر تماشا بکنم
عشق بازی بکنم
آمدم لحظه ای از این شب رویائی را
آمدم ساعتی از خلوت شبگاهی را
غرق در لذت رویا باشم
حاصل عشق و تمنا باشم
مگرعیبی دارد ؟
یا که فرقی دارد ؟
بگذار بگویند که من مجنونم
حال دیوانه همین لحظه تماشا دارد
باز بنشینم و با کاسه ای آب ،
پاکتی سیگار
و دردی بی درمان
عشق را شکل هلال
در ته کاسه آب
با نوک خونی سیگار
روایت بکنم
شاید این بار نگاهت به نگاهم برسد
شاید این بار صدایت به صدایم برسد
شاید این بار همین خلوت خود خواسته را
با کمی از رویا
قطره ای از دریا
آتشی پر معنا
و کلامی زیبا
حشر رویای رسیدن بکنم
های تو
زل زده در چشم سیاهم ،
مهتاب
قاصدک گفت : امروز
در تلاقی سپیدی و سیاهی
در خیابان غروب
بر سر جاده لایتناهی
تو به دیدار دلم می آیی
پس چه شد ای زیبا ؟
من به یک لحظه دیدار قناعت کردم
ولی انگار دلت با ما نیست
نه تو بودی و نه نامی و نشانی از تو
باشد ،
باز هم خواهم رفت
در همان کوچه بیحوصلگی
تکیه بر نرده ی آن پنجره خواهم دادن
و تو را سیر تماشا کردن
عشق بازی کردن
بهزاد _ 6/5/85
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی