راه آخر
بعید بود بتوانم او را از این سفر منصرف کنم ، راستش را بخواهید خودم هم نمیخواستم اینکار را کنم ، اگرچه روز گذشته مادرش با اصرار زیاد از من خواسته بود مانع سفر او شوم ، اما یک حس غریبی میگفت : بگذار برود .
فردای آن روز خبردار شدم که صبح زود از مسیر توچال به طرف آن دیواره حرکت کرده ، اواسط زمستان بود و کوهنوردی در چنان مسیری ، آنهم به تنهائی و دیواره نوردی در چنین هوائی فقط معنایش خودکشی بود ، میدانستم که احتمال برگشتنش بسیار کم است ، به همین خاطر هم به دیدارش نرفتم ، نمیخواستم با دیدن من از این سفر منصرف شود ، میتوانستم آرامش کنم ، شاید حتی میتوانستم منصرفش کنم ، اما انگار کوهستان صدایش میکرد ، این راهی بود که انتخاب کرده بود ، معشوقه صدایش میکرد ، بدنبال عشقی بود که فقط آن بالا پیدایش میکرد ، پس بهتر بود برود .
اوایل تابستان که برفها کم کم در حال آب شدن بود ، وسایلم را برداشتم و به آن دیواره رفتم ، حدود چهار ماه بود که از او خبری نداشتیم ، خانواده اش نمیخواستند باور کنند که او دیگر نخواهد آمد ، اما من میدانستم برگشتن از چنین مسیری بیشتر به یک معجره شبیه است .
کنار دیواه شرقی کوله پشتی قرمزش را پیدا کردم ، کوله پشتی بیچاره که از سرمای زمستان جان سالم بدر برده بود ، مانند صاحبش ، تک و تنها در کنار سنگها که دوستان قدیمش بودند افتاده بود ، چند متر جلوتر ساعت و گردن بند و وسایل شخصیش را پیدا کردم ، چیزی هم روی زمین نوشته شده بود که انگار با آخرین توانش نوشته شده بود ، خیلی نامفهوم بود ، چیزی شبیه _ یا علی _ .
گردن بندی را که نامزد سابقش به او هدیه داده بود به همراه مقدار دیگری از وسایل شخصیش داخل تابوت گذاشتیم ، نمیدانم چرا گریه ام نمیامد ، سعی میکردم خود را غمگین نشان دهم اما نمیشد ، خاکسپاری که تمام شد همه به طرف ماشینها رفتند تا برای ادامه مراسم به خانه پدرش بروند ، آهسته خود را به کناری کشیدم و پشت درختی که چند قدم با سنگ قبر فاصله داشت پنهان شدم ، همه که رفتند به کنار قبر برگشتم ، آهسته کنارش نشستم ، تکه چوبی را برداشتم و شروع کردم به بازی کردن ، نمیدانم چند ساعت آنجا بودم ، فقط صدای پیرمرد نگهبان مرا به خود آورد :
آقا خدا رحمتش کنه ، دیگه شب شده ، نمیخواین برین .
همه جا تاریک بود ، سرم را بالا آوردم و از پیرمرد تشکر کردم ، از جایم بلند شدم و نگاهی به قبرستان کردم دوباره به سوی سنگ قبر برگشتم و به آن خیره شدم :
بهزاد دیوونه ، من که میدونم خودت اینطور خواسته بودی ، گریه نمیکنم رفیق نیمه راه ، خوشحالم که راه خودت رو رفتی ، فقط بی معرفت حالا بعد از بیست سال با کی برم کوه ، جواب صخره هائی که سراغتو ازم میگیرن چی بدم ؟ حالا به کی بگم : یا علی
بهزاد _ 30/3/85
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی