تبليغاتX
آریا برزن

 

 

راه آخر

 

 

بعید بود بتوانم او را از این سفر منصرف کنم ، راستش را بخواهید خودم هم نمیخواستم اینکار را کنم ، اگرچه روز گذشته مادرش با اصرار زیاد از من خواسته بود مانع سفر او شوم ، اما یک حس غریبی میگفت : بگذار برود .

فردای آن روز خبردار شدم که صبح زود از مسیر توچال به طرف آن دیواره حرکت کرده ، اواسط زمستان بود و کوهنوردی در چنان مسیری ، آنهم به تنهائی و دیواره نوردی در چنین هوائی فقط معنایش خودکشی بود ، میدانستم که احتمال برگشتنش بسیار کم است ، به همین خاطر هم به دیدارش نرفتم ، نمیخواستم با دیدن من از این سفر منصرف شود ، میتوانستم آرامش کنم ، شاید حتی میتوانستم منصرفش کنم ، اما انگار کوهستان صدایش میکرد ، این راهی بود که انتخاب کرده بود ، معشوقه صدایش میکرد ،   بدنبال عشقی بود که فقط آن بالا پیدایش میکرد ، پس بهتر بود برود .

 

اوایل تابستان که برفها کم کم در حال آب شدن بود ، وسایلم را برداشتم و به آن دیواره رفتم ، حدود چهار ماه بود که از او خبری نداشتیم ، خانواده اش نمیخواستند باور کنند که او دیگر نخواهد آمد ، اما من میدانستم برگشتن از چنین مسیری بیشتر به یک معجره شبیه است .

کنار دیواه شرقی کوله پشتی قرمزش را پیدا کردم ، کوله پشتی بیچاره که از سرمای زمستان جان سالم بدر برده بود ، مانند صاحبش ، تک و تنها در کنار سنگها که دوستان قدیمش بودند افتاده بود ، چند متر جلوتر ساعت و گردن بند و وسایل شخصیش را پیدا کردم ، چیزی هم روی زمین نوشته شده بود که انگار با آخرین توانش نوشته شده بود ، خیلی نامفهوم بود ، چیزی شبیه  _ یا علی _ .

گردن بندی را که نامزد سابقش به او هدیه داده بود به همراه مقدار دیگری از وسایل شخصیش داخل تابوت گذاشتیم ، نمیدانم چرا گریه ام نمیامد ، سعی میکردم خود را غمگین نشان دهم اما نمیشد ، خاکسپاری که تمام شد همه به طرف ماشینها رفتند تا برای ادامه مراسم به خانه پدرش بروند ،  آهسته خود را به کناری کشیدم و پشت درختی که چند قدم با سنگ قبر فاصله داشت پنهان شدم ، همه که رفتند به کنار قبر برگشتم ، آهسته کنارش نشستم ، تکه چوبی را برداشتم و شروع کردم به بازی کردن ، نمیدانم چند ساعت آنجا بودم ، فقط صدای پیرمرد نگهبان مرا به خود آورد :

آقا خدا رحمتش کنه ، دیگه شب شده ، نمیخواین برین .

همه جا تاریک بود ، سرم را بالا آوردم و از پیرمرد تشکر کردم ، از جایم بلند شدم و نگاهی به قبرستان کردم دوباره به سوی سنگ قبر برگشتم و به آن  خیره شدم :

بهزاد دیوونه ، من که میدونم خودت اینطور خواسته بودی ، گریه نمیکنم رفیق نیمه راه ، خوشحالم که راه خودت رو رفتی ، فقط بی معرفت حالا بعد از بیست سال با کی برم کوه ، جواب صخره هائی که سراغتو ازم میگیرن چی بدم ؟ حالا به کی بگم : یا علی

 

 

بهزاد _ 30/3/85

 

 


نویسنده : بهزاد ¦ شنبه سوم تیر 1385 ساعت 8:58 بعد از ظهر

دوستان

آرشیو موضوعی

ترنمی برای آن صاعقه
عجب صبری خدا دارد
آدمیت
و ماه چشم براه علی بود
شاعری زخم زبان می خواهد
عو عو سگان
یک ، دو ، سه ، .....
افعال معکوس
قلم
آشتی من و قلم
امید
مستی و هستی
غدیر خم
قصه شهر فرنگ
شاید
آی بزرگترها
بهش میگن عشق
حسین سر مست است
استغفرا...
مسافر
دخترک
چه کنم ، کجا روم
آنکس که چرائی دارد
هیچکی نیست
آخرین پاسخ
عاقبت خواهم رفت
قصه ما به سر رسید
باز هم عید - 1
رنگ بهار
صخره
تنهائی
نامه ای به بهار
عشق است
هممون دنبال عشقیم
جوانان چرا ؟ - 1
آدم نماها
؟
رویای شیرین
شکایت
خدا
خودم
ایکاش نمیفهمیدم
راه آخر
امروز
شبهای بیخوابی
مادر
قصه شهر فرنگ - 2
جام تهی
زیباترین خلقت
عشقبازی
سرگردان
کولی بی خیال
شاه فرنگ
یادت هست ؟
باغبان
آخر خط
بشکن بشکنه
جشن تولد
اتل متل توتوله
دیوانه
مادرم رفت
قلقلی
آدم حق داشت
ولم کنین - 1
ولم کنین - 2
ولم کنین - 3
ولم کنین - 4
بیدار شوید
اخراج
خسته
دیشب
وقت باران
عاشورا
بهار آزادی
حاصل عمر
آتش
پنجره مهتاب
شاعران
خط قرمز - 1
باز هم عید - 2
روزای وحشی
بیا بریم
جوانان چرا - 2
سیب حوا
خط قرمز - 2
بهش میگن عشق - 2
عاقبت خواهم رفت - 2
خواب خیس
خط قرمز - 3
پشت و رو
برهنه
برو بابا - 1
برو بابا - 2
برو بابا - 3
برو بابا - 4
و ... برو بابا
ایران من
خط قرمز - 4
خداحافظ
بازگشت
طرحی نو
ساعت ناخوش - 1
یاد مهر
ساعت ناخوش - 2
دوستان پائیزی
ماهستان
داغ آه
عمه خانم - 1
عمه خانم - 2
عمه خانم - 3
عمه خانم - 4
قرارمون نبود این
ساعت ناخوش - 3
جوانان چرا ؟ - 3
جوانان چرا ؟ - 4
جوانان چرا ؟ - 5
دوباره زمستان
به تو چه ؟
بغض
مثلا یعنی من
خط قرمز - 5
سپندار مذگان
چند تا ؟
سلامی ساده
ساعت ناخوش - 4
باز هم عید - 3
پرچم
خانه کوچک من
دو چشم درشت و خیس
ساز ناکوک - 1
ساز ناکوک - 2
ساز ناکوک - 3
ساز ناکوک - 4
و ... ساز ناکوک
جون شما
ساعت ناخوش - 5
دل ساده ما
خط قرمز - 6
مرخصی
شام آخر - 1
شام آخر - 2
شام آخر - 3
شام آخر - 4
و ... شام آخر
خط قرمز - 7
از هبوط تا سقوط
چیزی بگو
آی دل
شماها آدم نیستید
سوال
جوانان چرا ؟ - 6
روزگار
هفت یک
بی شکل
چهل
فاتحه
گل رز
بی عنوان

بازدید کنندگان
این وبلاگ روزهای یکشنبه هر هفته بروز رسانی میگردد
Copyright © 2005-2008 _ Designed by BEHZAD
RSS