ایکاش نمیفهمیدم
حالا پا که بر زمین میکوبم ، خاک هم ناله میکنند .
حالا سر که به آسمان میبرم ، خورشید هم هق هق میکند.
حالا گهگاهی که شمعدانیها را آب میدهم ، خاک باغچه شور میشود .
حالا وقتی با دست خیس به دیدار دوست میروم ، بند بند دلم پاره میشود .
حالا مرغان دریائی هم از دلم ماهی میگیرند .
حالا کبوتران مهاجر هی صدایم میکنند .
حالا با یک قاصدک هم دلم شاد میشود .
حالا میتوانم دل به قاصدکها بدهم .
حالا عاشق هر صخره که میشوم ، آرامش را معنا میکنم .
کاش میتوانستم فقط به این لحظه فکر کنم .
حالاهی میروم پشت آن دامنه ، زیر آن بوته سبز ، دنبال گمشده ام میگردم .
شاید از سهم سادگی بازیهای کودکی چیزی مانده باشد .
حالا نان و پنیر برایم مزه دیگری دارد.
حالا خاک خیس چه عطری دارد .
انگار محله قدیمی دوران کودکی صدایم میزند .
حالا ایکاش نمیدانستم آنچه را روزی برای دانستنش بی تابی میکردم .
معامله گرانی بود ،
ایکاش نمیفهمیدم .
حالا عقربه های ساعت دیواری هم برایم ناز میکنند .
بیداری رهایم نمیکند .
حالا دیگر دیر است .
صدای اذان می آید
میخواهم بخوابم .
بهزاد _ 25/2/85
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی