تنهائی
من که تنها گشته ام ســـر در گریبان کرده ام
گوشه میخــــــــــــــانه را از دل تمنا کرده ام
بهر تیمار دل بیمار و ســــــــرگردان خویش
درد و رنج وغصه را یکباره مهمان کرده ام
بی ســــــر و ســـــــــامان در این دنیای دون
زیر ســــــــقـف بی پناه آســــمان جا کرده ام
رزق خود میجــــــویم و از کس ندارم انتظار
من که با نان و پنیــری روز را شب کرده ام
نه بتی دارم نه یاری نه به در چشـم انتظاری
چون به تنهائی خود من دیگر عادت کرده ام
در تمــــــام روزهای زندگی ســـــرد خویش
روزهائی را که با مسـتی و غم سر کرده ام
زشـــــت و زیبا ، خــوب و بد ، بالا و پسـت
هرچـه بودم هرچه کردم با دل خود کرده ام
من هنوز امــــیدوارم شـــــاید از درگاه غیب
رحمتــــــــی آید که من عجز و تمنا کرده ام
آخــــــــــــرین برگ کتاب زندگی را کنده ام
با دل بهـــــــــــــزاد من اتمام حجت کرده ام
بهزاد _ 28/10/84
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی