اینک تو را می بینم ، آرام و دل آزرده، خاموش و گســــترده ، در گوشـه ای از
این عالم ، سردرخویش فرو برده ، با غمهای ناشناس و بزرگی که بر جانــــــش
نشسته ، پنهان از چشم خلق ، در خلوت قـدسی محـــراب معبد آرمیده و دلش که
همــــــچون آسمان بزرگ است و بی انتها، درزیر باران الــهام های غیبی که از
سقف محراب بر آن میبارد، شسته ! به نازکی خیال ، به صــــــمیمیت الهام و به
نرمی طلوع نخـستین روز آفرینش .............
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی