قصه شهر فرنگ
ســـــاربان مســـت شده قـافـله را ول کرده
دزد هم آمده در قـافـلــــــــــــــه منزل کرده
قاضـــی از رشوه گرفتن شکمش سیر شده
حکـم بر حکمـــــــــــــــروائی اراذل کرده
محتســــب لات شده چاقو و قداره به دست
قصـــد چاپـیـدن امــــــــــــوال خلایق کرده
حـاکـم از ســـــرخوشی باج و خراج فقراء
دوش تاصـــــــــبح نخوابیده و عرعر کرده
شـاه عاشـــــق شــده و ترک حـــرم بنموده
هـوس ســرخ لــــبی تازه و بهـــــــتر کرده
مـفتی ما که دلـش همچو روانـش شاد است
رفـته با شــــــــیره انگور طـهــــارت کرده
یار محــــرم که به هر دم دل ما یارش بود
راز را گـــــفـتـه و بر عهـــــد خیانت کرده
قصه شــــهر فرنگی ، سخن عصـــر جدید
جامــه مـــردم این شـــــــهـــر مـلـون کرده
شهر قصه که شــنیدی همه یکجا اینجاست
راوی شــــــهر دگر قـهـــــــر ز گفتن کرده
همه در جـوش و خـروشند به غیر از بهزاد
که به این بی کس و کاری دگر عادت کرده
بهزاد _ 10/10/84
دوستان
آسودگي
بانوی جنگل
هزار و یک شب
زندگی زیبای من
زخم نهان
افسون
آرزوی با تو بودن
كازابلانكا
حدیث آرزومندی
پاسارگاد
الف-دريا
نه دختر نه پسر
ساقی نامه
دختری بدون کیف
حریم
سایه روشن
دونه برف
پرواز در سن
تلق تولوق
هذیانهای مریم
سوز شمع
سید علی صالحی
آرشیو موضوعی